ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸  

 

                               کاش هیچ چراغ قرمزی سبز نشود

دخترک سر چهارراه

گلهای نرگس را این دست و آن دست می کند

و آهی می کشد

کاش هیچ چراغ قرمزی سبز نشود


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  

 

                              ثریای سرزمین من

روزی مسیح در مراسم سنگسار فردی حاضر می شود و به حاضران می گوید اولین سنگ را کسی بیندازد که خود مرتکب هیچ گناهی نشده است و با این جمله او همه سنگ ها را زمین انداخته و محل اجرای حکم را ترک می کنند. مسیح آن روز نکته ای را یادآور می شود که مردم سرزمین ثریا به آن اعتقادی ندارند و وقتی قرار است زن بی گناه به جرم نکرده مجازات شود تمامی خشم ها و خواهش های نفسانی را در قالب سنگ بر سر او می ریزند. آری فیلم سنگسار ثریا را می گویم فیلمی که فارغ از اهداف سیاسی سازندگان آن یک پیام مهم داشت و آن اینکه زن همیشه قربانی بوده است. قربانی زیاده خواهی ها و هوای نفسانی مردان. خیلی سعی کردم این فیلم را نگاه نکنم و به قول دوستم سمیه اعصابم را به هم نریزم ولی نتوانستم و این فیلم را فقط در یک شب دو بار دیدم. انگار ثریا یک غریبه نبود دردها و زخمهایش را حس می کردم و می توانستم تجسم کنم چه عذاب بزرگی است زندگی در میان آدمهای متحجری که فراموش کرده اند خود چه گناهانی را مرتکب می شوند و چه ظلمها که با همنوع خود نمی کنند. ثریا با تمام پاکی و صداقتش قربانی هوسهای مردی می شود که دنیا را مختص مردها می داند و حتی وقتی می خواهد به کودکانش پول توجیبی بدهد دخترانش را نمی بیند و فقط به پسرانش توجه دارد پسرانی که بر مادر سنگ می زنند و بر زجرهای او چشم می بندند پسرانی که البته امروز جلوی چشم همگان با ماشین از روی مردم رد می شوند و باز فراموش می کنند که آنها که برای حقوق خود فریاد می زنند همان همنوعان او هستند همانهایی که کمترین حقشان را از زندگی و جامعه می خواهند همانهایی که چون ثریا به بی گناهی خود اعتماد دارند اما گویی برای کشته شدن نباید جرمی مرتکب شد و هرگاه کسی یا کسانی تشخیص دهند وجودت مانع آرامش آنهاست با بهانه ای از بین می برند. مردن به قول ثریا سخت نیست. اما افترا و تهمت .... کاش روشها برای از بین بردن دیگران جوانمردانه بود و آدمها سنگینی جرم ناکرده را با خود به دنیای ابدی حمل نمی کردند هر چند به قول خاله ثریا حق به حقدار می رسد و ظلم در میان کوههای بلند کوهپایه پنهان نمی ماند. اگر جنازه خونین ثریا طعمه سگها می شود و اگر حرفهایش در سینه می ماند امروز همگان بر بی گناهی او می گریند...


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸  

 

                               وقتی شهردار تاسف می خورد

چند وقت پیش در یک برنامه افتتاحیه قالیباف، شهردار تهران موضوعی را مطرح کرد که جالب بود و نشان از دردهایی دارد که پنهان مانده اند. او تعریف می کرد یک روز سرد زمستان از وی پل مدیریت رد می شده که کودکی کم سن و سال را می بیند کز کرده و در حالیکه روی دفتر مشقش خم شده و می نویسد ترازوی وزن کشی جلوی خود قرار داده و اقدام به وزن کردن عابران پل می کند. می گفت نزدیک او رفتم و پرسیدم اینجا چی کار می کند و او در حالیکه از سرما می لرزید جواب داد کار می کنم. گفتم مگر شهرداری گیر نمی دهد. گفت: شهرداری چی ها اینجا نمی آیند و شما چرا این سوالها را می کنید. وقتی گفتم من شهردارم طوری ترازویش را بغل زد و از پله ها فرار کرد که فکر کردم الان از پله ها می افتد. آقای شهردار یک نمونه از دیده هایش را از خیابان های تهران تعریف کرد در حالیکه هر روز در خیابان های این شهر بی در و پیکر صدها کودک در سرمای زمستان و گرمای تابستان به مشاغل کاذب مشغول اند و گاه باعث بروز آسیب های اجتماعی می شوند.مثل مریم دختر زباله جمع کنی که در یکی از خیابان های شمال شهر مورد تعرض قرار گرفته بود و گزارشش را سه ماه پیش در همشهری نوشتم. هر چند قسمت های بیشتری از این گزارش که به گفته های این دختر در مورد این موضوع مربوط می شد حذف شد و بطور کامل به چاپ نرسید اما کم نیستند امثال مریم و پسربچه ای که شهردار تهران از ماجرای کار او بالای پل تعریف کرد و هر روز هم بر تعدادشان افزوده می شود کودکانی که به جرم نداشتن قربانی می شوند و مدیران ما غافل از جامعه حرف از عدالت می زنند. عدالتی که فقط برای تعدادی محدود است. مریم ها قربانی می شوند و همه به فکر صندلی های خود هستند.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸  

 

                               بوی خاکستر، بوی تن تو

بالاخره بعد از پنج ماه پیگیری و تماس تلفنی آقای سرکسیان قبول کرد که مصاحبه کند. او که در حادثه سقوط هواپیمای توپولوف در قزوین تمامی خانواده خود را از دست داده و کاملا تنها شده بود. دوست نداشت کسی از وضعیت روحی اش چیزی بداند و هر وقت به او زنگ می زدم با عصبانیت گوشی را می کوبید و می گفت" شماره منو از کجا آوردی؟" البته حق هم داشت چنین رفتاری بکند و من هم به او حق می دادم که نتواند در مورد این حادثه حرف بزند و برای همین از دستش ناراحت نمی شدم. من که حادثه را از نزدیک دیده بودم و شاهد عجز و گریه خانواده قربانیان حادثه بودم تا مدتها به آن فکر می کردم و برایم قابل تصور نبود که مسافرها به آن شکل غم انگیز پودر شوند. یادم نمی رود که پدر علیرضا جودوکاری که برای مسابقه می رفت چگونه آسمان فارسیان را که مزارع گندم آن سوخته بودند بو می کشید و لابلای بوته های گوجه فرنگی دنبال تکه ای از بدن سوخته اش می گشت. همه مسافرها سوخته بودند و بزرگترین تکه ای که از آنها باقی مانده بود اندازه کف دست بود. کف دستی که شاید متعلق به فرزندان یا همسر سرکسیان بود و او هنوز باور نمی کند که خانواده اش خاکستر شده اند و او دیگر تنها مانده. شاید هم آن تکه گوشت سوخته متعلق به علیرضا بوده پسری که برای قهرمانی و مدال می رفت اما سهم خانواده اش از سفر او بوی خاکستری شد که هنوز در مزارع فارسیان می پیچد. با اینکه هیچ وقت علت سقوط هواپیما مشخص نشد و مسئولان آن را به امروز و فردا انداختند. اما شاید سرکسیان بگوید بر او چه گذشت و چه می گذرد.... می خواهم گزارش ام از سرکسیان بهترین گزارش توصیفی باشد. چون احساس اش را درک می کنم و می دانم وقتی عزیزت در آسمانها گم می شود چقدر سخت است. شاید اگر می دانست این آخرین نگاه فرزندان و همسرش است آنها را بیشتر نگاه می کرد تا صورت شان را به خاطر بسپارد. اما نمی دانست به آسمان هم نمی شود اعتماد کرد.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸  

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; text-align:right; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

                                   برای نرگس می گرییم

 

دیشب از یکی از خوانندگان گزارش " برای نرگس می گریم" ایمیلی دریافت کردم که شعری را با عنوان " برای نرگس می گرییم " فرستاده بود. شعرش جالب بود و دلم نیامد در وبلاگم نیارم. این شعر چکیده احساسات پاک این دوست عزیز است که دوست دارم بخوانید و برای سلامتی نرگس که این روزها درگیر عمل جراحی پلاستیک است دعا کنید...

 

 

یکی بود، یکی نبود!

 

 زیر گنبد کبود،نرگس من نشسته بود!

 

 

 نرگس ِ هم رنگ بهار، افسانه ای قشنگی داشت!

 

که چشمه برای زیباییش چشم ازش بر نمیداشت!

 

 

نرگس چلگیس من ،پنجه آفتاب، یه تیکه ماه!

 

 برای آخرین بار توی چشمه کرد نگاه!

 

 

 

دوید دوید به مدرسه، سر کلاس پشت میز!

 

سه شنبه ی سردی بود، توی فصل پاییز!

 

 

 عطر نرگس میپیچید توی کلاس بین میز و صندلی!

 

پروانه ها میخندیدن از رو دیوار کاهگلی!

 

 

توی کتاباش میخوند از آب، آبادی ُ بارون!

 

از گرما و محبتِ شعله های آتیش ِمهربون!

 

 

 

چراغ کهنه ی کلاس تو گوش آتیش پچ پچی کرد!

 

آتیش یهو پرید بیرون ،همه کلاسُ دوره کرد!

 

 

 

میز و صندلی ها سوخت،پروانه ها همه شدن خاکسترُ دود!

 

تازه فهمید نرگسم که آتیش فقط توی کتاب مهربون بود!

 

 

 

 اومد بیرون ولی صورتش رو تو آتیش جا گذاشت!

 

اما حالا دیگه انگشتاش هم واسه نوشتن جون نداشت!

 

 

 

نرگس میگه، دیگه من به آینه نگاه نمی کنم!

 

با چشمه قهرم، دیگه اسمشُ صدا نمی کنم!

 

 

 

بغض مادرِش یواش یواش توی حنجره اش شکست!

 

به جای هر قطره اشک یه چین رُ صورتش نشست!

 

 

 

نرگس من گریه نکن ،گریه ی تو مرگ منه!

 

تحمل کن پا به پام غصه ات ترانه مو میشکنه!

 

 

 

میگم عمو صادق از پشت کوه ، واست بیاره آب حیات!

 

یا خاله فروغ از ته دریا، نی لبکِ پری رُ بیاره برات!

 

 

 

خودم میدوزم برات آبی ترین پیرهن آسمون!

 

یا که رو طاق ابروات می کشم رنگینکمون!

 

 

 

حالا دیگه همه گُلا گریه هاشون تموم شده!

 

میرن چشمه رو ببینن شاید همراهیشون کنه!

 

 

 

قصه ی من راستُ دروغ آخرش به سَر رسید!

 

کلاغ پراش سوخت به خونه هیچ وقت نرسید!

 

 

 

ببین گنبد قصه ام واسه همیشه شد کبود!

 

از شلاق شعله های بیرحم ِ آتیش ِِ حسود!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸  

                    

                              برای نرگس می گریم

سه سال پیش وقتی خبر آتش سوزی مدرسه درودزن را در تلویزیون دیدم تا مدتها افسرده بودم و به سرنوشت کودکانی فکر می کردم که قربانی سهل انگاری مسئولان شدند مسئولانی که فقط به میز خود چسبیده اند و برایشان مهم نیست مردم سرزمینشان چگونه و با چه فلاکتی زندگی می کنند.سال بعد هم عکسهایی از این دانش آموزان در یکی از سایت ها منتشر شد که در آن دانش آموزان عکس های خود را در دستهای سوخته گرفته و در چشمهای به هم دوخته شان حرفی از امید نبود. عکسها بیشتر از تصاویر تلویزیون متاثرم کردند و تصمیم گرفتم از سرنوشتشان بنویسم و نرگس حیدری  که بیشترین درجه سوختگی را داشت را انتخاب کردم برای نوشتن . نرگس این روزها افسرده شده و وقتی با او حرف می زدم مدام از کلمه ها و جملاتی استفاده می کرد که مال آدم بزرگهاست و سنخیتی با سن او که الان وارد ١١ سالگی شده نداشت.

این گزارش امروز در روزنامه همشهری چاپ شده است و این پست را در وبلاگم می گذارم تا درد این کودکان را ترسیم کنم.....

«دیگر در آینه نگاه نمی‌کنم»؛ این را نرگس می‌گوید، نرگس حیدری؛ دختری که صورت زیبایش را در آتش جا گذاشت و حالا 3سال از آن روز می‌گذرد؛ یک روز سرد پاییزی.

 

 سه‌شنبه بود و مدرسه درودزن بخاری کهنه‌ای داشت.نرگس آن روز از آب می‌نوشت؛ از باران که پدر با چتر می‌آمد. انگشتان کوچکش برای نوشتن جان داشتند و خسته نمی‌شدند. نرگس از گرما و آتش هم می‌نوشت و نمی‌دانست بیرون از کتاب‌های درس و مدرسه، آتش بی‌رحم است و 8‌سالگی‌اش را خاکستر خواهد کرد. می‌گوید حالا وقتی می‌نویسم انگشتانم درد می‌گیرند و شانه‌هایم خسته می‌شوند. راست هم می‌گوید چون 11‌سالگی نرگس هیچ شباهتی به 8‌سالگی‌اش که دختر بچه‌ای زیبا و سالم بود ندارد. آتش او را به شکل دیگری درآورده؛ قیافه‌ای که او نمی‌خواهد در آینه ببیندش؛ قیافه‌ای که مثل نرگس افسانه‌ها او را برای دیدن زیبایی‌هایش پای دریاچه نمی‌کشاند؛ قیافه‌ای که می‌گوید مال من نیست.

 

نرگس از ترس‌ها و خستگی‌هایش می‌گوید و مادر جوانش که در 30‌سالگی گرد پیری بر صورتش نشسته می‌خواهد از حجم دردهایی که در سینه‌اش سنگینی می‌کند و بر قلبش می‌کوبد فریاد بزند و گریه کند. اما برای زار زدن و گریه کردن جا کم می‌آورد. سهم آنها از زندگی 2 اتاق کوچک کاهگلی است که هر صدای گریه‌ای چشم تمام اهل خانه را گریان می‌کند. مادرش می‌گوید ‌غصه‌هایم را در دلم می‌ریزم‌ چون هر وقت گریه کرده‌ام نرگس بیشتر از آینده ترسیده. ‌مادر گریه‌هایش را پنهان می‌کند و نمی‌داند هر قطره اشک نریخته خط‌های درهم و برهمی است که در صورتش عمیق و عمیق‌تر می‌شود.

 

از او می‌خواهم از روز حادثه بگوید، از روزی که خبر آتش گرفتن مدرسه درودزن را شنید و دنبال نرگس رفت، و او با لهجه شیرازی درحالی‌که میان کلمه‌ها و جمله‌ها آه می‌کشد می‌گوید:‌‌ آن روز، روز سختی بود و نمی‌دانم چه جوری خودم را به مدرسه رساندم اما وقتی رسیدم دیگر زانوهام بریده بود‌. به من گفتند سوختگی جزئی است و بچه‌ها را برای درمان به بهداری برده‌اند. اما کلاس این را نشان نمی‌داد. مادر نرگس تعریف می‌کند: میزها و صندلی‌های کلاس همه سوخته بودند و بوی بدی از داخل آن متصاعد می‌شد طوری‌که می‌شد حدس زد سوختگی شدید بوده و چیزی از بچه‌ها باقی نمانده، من آنجا بود که از هوش رفتم.

 

مادر جوان که روز حادثه 27‌سال داشت و گاهی وقت‌ها خودش نرگس را به مدرسه می‌برد خاطرش نیست که وقتی دخترش را با صورت سوخته دید چه کلمه‌ای را برای درد فرزند به کار برد اما خوب به یاد می‌آورد که نرگس را نشناخت؛ دختری که زیبایی‌هایش را در آتش جا گذاشت و آرزو می‌کند به روزهای قبل برگردد.

 

کاش مرده بودم

 

مادر نرگس که این روزها از بهانه‌گیری‌ها و پرخاشگری دخترش نگران است و آن را نشانه بدی می‌داند، می‌گوید: این روزها نرگس از نظر روحی به هم ریخته و مدام بهانه می‌گیرد. طوری‌که گاهی وقت‌ها با من و خواهرش با پرخاش رفتار می‌کند و سر هر موضوع کوچکی عصبی می‌شود.

 

او ادامه می‌دهد‌: نرگس مدام می‌گوید کاش مرده بودم و ما را ناراحت می‌کند. او قبلا دختر خوبی بود و درس‌هایش را به موقع می‌خواند ولی الان سر خواندن درس‌هایش غر می‌زند البته حق هم دارد چون وقتی تکالیفش را می‌نویسد انگشتانش درد می‌گیرند و زود خسته می‌شود.

 

از او می‌پرسم با این وضعیت روحی نرگس چگونه کنار می‌آیند؟

می‌گوید: بیشتر دلمان به حالش می‌سوزد. دکترها می‌گویند تأثیر داروهای بیهوشی است.

می‌پرسم: نرگس هر چند وقت یک بار عمل می‌شود؟

درحالی‌که بغض می‌کند و به فکر فرو می‌رود جواب می‌دهد: هر 3-2 ماه یک بار.

 

مادر نرگس که مثل صدفی شکسته در خود فرو رفته و خسته به‌نظر می‌رسد در مورد وضعیت روحی دخترش می‌گوید: وقتی دیدم پرخاشگری می‌کند و سر هر چیزی عصبی می‌شود پیش روانشناس بردمش و او از ما خواست هر چیزی که می‌خواهد در اختیارش نگذاریم. ولی نرگس...

 

او وقتی اسم نرگس را بر لب می‌آورد گویی درونش از درد و اندوه می‌سوزد و این بار با لحن محزون‌تری ادامه می‌دهد: ‌او بچه است نمی‌توانم ببینم برای نوشتن چگونه تقلا می‌کند و برای حمام رفتن چه زجری می‌کشد.

 

او حس می‌کند هیچ‌کاری نمی‌تواند انجام بدهد و آینده‌ای ندارد. همیشه باید نگران حمام رفتن و درس نوشتن‌اش باشم. او دارد بزرگ می‌شود و دوست ندارد من حمام ببرمش ولی مگر می‌تواند کارهایش را به تنهایی انجام بدهد. غصه نرگس دیوانه‌ام می‌کند. مادر آرزو می‌کند ‌کاش آتش نبود و دست‌های دخترش تا ابد سرد می‌ماند و نرگس درحالی‌که غصه‌هایش را پشت پلک‌های سوخته پنهان می‌کند می‌گوید: دوست نداشتم بسوزم کاش مرده بودم.

 

برای بچه‌ها میوه پوست می‌کنم

 

میان چاردیواری‌های کاهگلی که بوی کهنگی می‌دهد مادر نرگس از وضعیت اقتصادی خانواده می‌گوید؛ خانواده‌ای که هزینه‌های نرگس بر دوش‌شان سنگینی می‌کند و هر بار که برای عمل به شیراز می‌برندش کلی باید هزینه ایاب و ذهاب و مسافرخانه بدهند. او می‌گوید ‌پدر نرگس نگهبان زمین‌های زراعی است و 6-5 ماه بیشتر سر کار نمی‌رود. البته نه اینکه نخواهد کار کند بلکه کار نیست که انجام دهد.

 

خانم زینب تقوی که تا سوم راهنمایی درس خوانده و در انجام تکالیف دخترش به او کمک می‌کند می‌گوید: برای اینکه خرج رفت‌وآمد و مسافرخانه را در بیاوریم در مدرسه روستا ‌مادریار بچه‌ها شده‌ام و کارهایشان را انجام می‌دهم. او هر روز با نرگس به مدرسه می‌رود و برای او و همکلاسی‌هایش که در آتش سوخته‌اند میوه پوست می‌کند. می‌گوید: قرار است بابت این کار به من حقوق بدهند تا بتوانم باری از دوش همسرم بردارم چون هزینه‌ها بدجوری روی دوش‌اش سنگینی می‌کنند و خودش می‌گوید دارم دیوانه می‌شوم.

 

از او می‌پرسم بابت مادریاری در مدرسه چقدر می‌گیرد؟

می‌گوید: فعلا معلوم نیست اما گفته‌اند که 50‌ تومانی خواهند داد.

 

می‌گویم: هر عمل نرگس چقدر برایشان هزینه دارد؟

می‌گوید: هزینه جراحی پلاستیک با بیمارستان است اما هزینه رفت‌وآمد هر بار 30هزار تومان و هزینه مسافرخانه شبی 10 تا 15‌هزار تومان است که اغلب به خاطر عمل یک هفته‌ای در شیراز هستیم.

 

می‌گویم: در سال چقدر درآمد دارید؟

می‌گوید: فوقش 2‌میلیون تومان که بیشتر آن را برای نرگس هزینه می‌کنیم.

او درحالی‌که نگران هزینه‌های نرگس است، می‌گوید: آموزش و پرورش هیچ همکاری‌ای با ما نکرده و مدیران آن به قول‌هایی که داده بودند عمل نکردند.

 

می‌پرسم: بقیه خانواده‌ها که فرزندانشان با نرگس دچار حادثه شدند چگونه از پس هزینه‌ها بر‌می‌آیند؟

می‌گوید: آنها وضعشان بهتر از ماست.

 

مادر جوان که در چشم‌هایش حرفی جز دلهره و ترس از فردا نیست، می‌گوید که نمی‌خواهم دخترم نگران هزینه‌ها باشد چون او خود به قدر کافی نگرانی و مشکل دارد برای همین تا می‌توانم می‌خواهم کار کنم و هزینه‌های دخترم را دربیاورم. البته وقتی من نیستم دختر بزرگم مرضیه که 14‌سال دارد کارهای خانه را انجام می‌دهد.

 

از او راجع به کلاس هم سؤال می‌کنم؛ کلاسی که در آن نرگس و دوستانش به کام آتش افتادند و او می‌گوید: خالی است. با اینکه بازسازی شده اما کسی داخلش نمی‌رود.

می‌گویم: وقتی از جلوی کلاس رد می‌شوی چه احساسی داری و او درحالی‌که اشک در چشم‌هایش جمع می‌شود، می‌گوید: برای نرگس می‌گریم.

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸  

 

                                                                                  به یادش

خیلی وقتها یادمان می رود از  کسانی که دوستمان دارند و پناه خستگی هایمان هستند دلجویی کنیم. یادمان می رود بگوییم که قدر حس خوبی که به ما می دهد را می دانیم. ما فراموشکار شده ایم شاید هم قدرناشناس . اما حافظه آدمها هیچ وقت بی تفاوتی را فراموش نمی کند بویژه اگر از سوی یک دوست عزیز باشد. دوستی که با او خندیده ای و پابه پای غصه هایش گریه کرده ای. دوستی که می دانی در درون می شکند اما نمی خواهی سلامی دوباره بدهی. نمی دانم ما کجا می رویم و چی به سر ما آمده، نمی دانم چرا جواب خوبی ، بدی شده. اما خوب می دانم ما داریم کم می شویم و با هر عشقی در قلبمان چیزی از ما به اسارت می رود. فکر می کنم این شعر که در کتاب بودای شاهزاده هم چاپ شده مفهوم حرفهای نگفته ام را می رساند....

می نوبسم به یاد تو

که یادت شیرین است

     ولی با من نیست

روزگار ناشناسی است

               خوب من

که دیگر حتی حرفهای عاشقانه

و گریه های هر روزه

 دلیل دوست داشتن نیست


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

 

                                     تو را می شناسم به زلالی باران

قطرات باران روی صورتم می چکد و حس می کنم سنگین تر می شوم . مثل حسی که دیروز روی سن تالار وحدت داشتم. وقتی برای دریافت لوح جشنواره می رفتم اصلا خوشحال نبودم و دلم می خواست حضور نداشتم. اما امسال در جشنواره مطبوعات رتبه آوردم . آن هم به خاطر گزارش فراموشی پشت دیوارهای سردخانه. گزارشی که پارسال نوشتمش و با تمام وجودم دردهایش را حس کردم. نمی دانم مادر علی پسری که از او نوشتم کجاست و چه کار می کند. نمی دانم هنوز گردو می شکند یا نه ولی می خواهم بگویم صورت زرد و خسته ات را فراموش نکرده ام. هنوز گریه هایت را به خاطر می آورم که زیر چادر سیاه دعا می خواندی و صدایت در میان دیوارهای بلند بیمارستان گم می شد. یادم هست چگونه دستهایت را بر برجستگی های سیمانی دیوار می کشیدی با این خیال که صورت علی است. می گفتی علی سردش است. زخماش هنوز خوب نشده اند. می گفتی علی خوابش راحت نیست و با دعای کمیل می خواستی آرامش بگیرد. خیلی سخت است به جرم بی پولی جنازه عزیزت را در سردخانه جا بگذاری و من تلخی دردت را در آن شب زمستانی حس می کردم. اگر از تو نشانی داشتم یا می دانستم ساکن کدام کوچه و محلی جایزه ام را به هدیه می کردم. اگر آن شب به من اعتماد می کردی به دیدنت می آمدم و از تو سراغ علی را می گرفتم پسری که هر وقت به جنازه یخ زده اش پشت دیوارهای سردخانه فکر می کنم قلبم از درد فشرده می شود و فراموش می کنم که بعد از تهیه این گزارش چه مریضی سختی گرفتم و نفسم بالا نمی آمد. پسری که قلب همه را به درد آورد و همه می خواستند کمکش کنند. کاش یک بار دیگر می دیدمت و از تو می پرسیدم بر تو چه گذشت. می خواهم بگویم از تو ممنونم بابت این غم . غمی که از آن می آموزم و به بلوغ می رسم. می خواهم جایزه ام را به مادری هدیه کنم که دردی مشترک دارد و برای علی دعا می خوانم مثل همیشه... تو را می شناسم به درد به گریه به زخمهایی که سرباز می کنند. تو را می شناسم به زلالی قطره هایی که بر صورتم می چکند و سنگین ترم می کنند.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  

 

                                        گزارشی که غمگینم می کند    

قطره های باران روی صورتم می چکد و حس می کنم سنگین تر می شوم. مثل احساسی که دیروز روی سن تالار وحدت داشتم. با اینکه در جشنواره مطبوعات برنده شدم ولی اصلا خوشحال نبودم و دلم می خواست در مراسم شرکت نمی کردم. ولی رتبه آوردم آن هم به خاطر گزارش فراموشی پشت دیوارهای سردخانه. گزارشی که پارسال نوشتم و بیشتر از همه کارهایم دوستش داشتم. نمی دانم مادر علی پسری که جنازه اش در سردخانه مانده بود و من گزارشش را نوشتم کجاست و چه کار می کند. نمی دانم او هنوز گردو می شکند یا نه ولی می خواهم از همین جا به او بگویم صورت شکسته ات را فراموش نمی کنم و چادر سیاهت را به خاطر می آورم که چگونه زیر آن دعای کمیل می خواندی و می گفتی علی سردش است، علی زخماش خوب نشده و صدایت در میان دیوارهای سیمانی بیمارستان گم می شد. شاید کسی اشکهایت را ندیده باشد اما من در آن شب برفی گریه های یک مادر را دیدم که جرمش بی پولی بود و صدایش شنیده نمی شد. من زجرهای تو را حس کردم وقتی دستهایت را بر برجستگی های دیوار سردخانه می کشیدی و بر آن بوسه می زدی با این خیال که صورت علی است. تو را می شناسم به درد به گریه و زخمهایی که هر روز سرباز می کنند. اگر از تو نشانی داشتم یا می دانستم ساکن کدام کوچه و محلی. جایزه ام را به تو هدیه می کردم اما نشانی از تو ندارم و می خواهم جایزه ام را برای مادری دیگر که دردی چون درد تو دارد هدیه کنم و از تو بابت احساس غمگینی که بهم دادی ممنونم چون از درد می آموزم و به بلوغ می رسم. 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  

 

                                   تهران کوتاه ترین پایتخت دنیاست

امروز یکی دیگر از گزارش هایی که دوست داشتم چاپ شد و بازتاب خوبی هم در سایت ها پیدا کرد. البته نظرهای غیرکارشناسی هم در سایت تابناک مطرح شده بود که این روزها باب شده و هر کسی به خودش اجازه می دهد در هر حوزه ای وارد شده و اظهارنظر کند اما آنچه برای من اهمیت دارد کار خوب است و سعی می کنم تا می توانم خوب کار کنم. کشف یک سوژه برایم لذت بخش تر از هر چیز دیگر بوده و دوست دارم این کار را ادامه بدهم. یکی از بخشهای این گزارش به چگونگی شهرسازی و ارتباط آن با اغتشاشات می پردازد. متن کامل گزارش در سایت همشهری آمده است....


کلمات کلیدی: