حسی که برای نوشتن این شعر داشتم یه حس واقعی بود حس می کردم از تمام تعلقات مادی و عاطفی خالی شده ام و هیچ دلبستگی به شهر و آدمایی که می شناسم ندارم. احساسم این بود دیگر چیزی برای دلتنگی وجود ندارد مثل لولیتای غمگینی شده بودم که گذاشت و گذشت.....رفتن های بی صدا دور شدن های بی بهانه یکی از عادت های زندگیم بود که تا 7 سال پیش به کرات آن را تجربه می کردم ولی مدتها بود ماندن و حضور را انتخاب کرده بودم که حالا دریافته ام سالهای تباه شده زندگی ام بوده و چه زیبایی هایی در رفتن بود که از زندگی دریغ کردم و حالا به خودم نهیب می زنم پایان این حضور مرداب است.......
من از اینجا خواهم رفت
من از اینجا خواهم رفت
مثل قایقی که به اعماق می رود
مثل سایه ای که بر سنگلاخ می گذرد
دنبال چراهای رفتنم نباش
بی چرا و چراغ از اینجا خواهم رفت
نه چمدانی از عکس و لباس خواهم بست
نه جیبهایم را از خاک ترد باغچه پر خواهم کرد
خالی و بی خاطره
بی سرزمین تر از باد از اینجا خواهم رفت
چشمهایم را بر خانه ها و کوچه ها خواهم بست
ریه هایم را از عطر گلهای شهر خالی خواهم کرد
عشقها و صداها و هر آنچه در این شهر دارم
در اتاقم جا خواهم گذاشت
و مثل پرنده ای در غبار خواهم رفت
گونه عزیزی را به رسم مسافرها نخواهم بوسید
دست معشوقی را برای خداحافظی نخواهم فشرد
در بهت نگاه همسایه ای خیره نخواهم ماند
بی هیچ اشکی بی هیچ لبخندی
مثل معراج فرشته ای در برف خواهم رفت
دلواپس فردای من نباش
قلبم را هم در اتاقم جا خواهم گذاشت
و دلتنگی هایم را به ماه خواهم سپرد
سرد سرد خواهم شد
رنگ باخته تر از زخمی پنهان که حس نمی شود
پرستوها و پرنده های کوچک کوهستان
رویاهایم را به ترانه خواهند خواند
و من در رویا هر گاه که دستهایم
به آسمان برسند
"چراهای" رفتنم را به شکل تکه ای ابر در خواهم آورد
26 اردیبهشت 90