برای نرگس می گریم
سه سال پیش وقتی خبر آتش سوزی مدرسه درودزن را در تلویزیون دیدم تا مدتها افسرده بودم و به سرنوشت کودکانی فکر می کردم که قربانی سهل انگاری مسئولان شدند مسئولانی که فقط به میز خود چسبیده اند و برایشان مهم نیست مردم سرزمینشان چگونه و با چه فلاکتی زندگی می کنند.سال بعد هم عکسهایی از این دانش آموزان در یکی از سایت ها منتشر شد که در آن دانش آموزان عکس های خود را در دستهای سوخته گرفته و در چشمهای به هم دوخته شان حرفی از امید نبود. عکسها بیشتر از تصاویر تلویزیون متاثرم کردند و تصمیم گرفتم از سرنوشتشان بنویسم و نرگس حیدری که بیشترین درجه سوختگی را داشت را انتخاب کردم برای نوشتن . نرگس این روزها افسرده شده و وقتی با او حرف می زدم مدام از کلمه ها و جملاتی استفاده می کرد که مال آدم بزرگهاست و سنخیتی با سن او که الان وارد ١١ سالگی شده نداشت.
این گزارش امروز در روزنامه همشهری چاپ شده است و این پست را در وبلاگم می گذارم تا درد این کودکان را ترسیم کنم.....
«دیگر در آینه نگاه نمیکنم»؛ این را نرگس میگوید، نرگس حیدری؛ دختری که صورت زیبایش را در آتش جا گذاشت و حالا 3سال از آن روز میگذرد؛ یک روز سرد پاییزی.
سهشنبه بود و مدرسه درودزن بخاری کهنهای داشت.نرگس آن روز از آب مینوشت؛ از باران که پدر با چتر میآمد. انگشتان کوچکش برای نوشتن جان داشتند و خسته نمیشدند. نرگس از گرما و آتش هم مینوشت و نمیدانست بیرون از کتابهای درس و مدرسه، آتش بیرحم است و 8سالگیاش را خاکستر خواهد کرد. میگوید حالا وقتی مینویسم انگشتانم درد میگیرند و شانههایم خسته میشوند. راست هم میگوید چون 11سالگی نرگس هیچ شباهتی به 8سالگیاش که دختر بچهای زیبا و سالم بود ندارد. آتش او را به شکل دیگری درآورده؛ قیافهای که او نمیخواهد در آینه ببیندش؛ قیافهای که مثل نرگس افسانهها او را برای دیدن زیباییهایش پای دریاچه نمیکشاند؛ قیافهای که میگوید مال من نیست.
نرگس از ترسها و خستگیهایش میگوید و مادر جوانش که در 30سالگی گرد پیری بر صورتش نشسته میخواهد از حجم دردهایی که در سینهاش سنگینی میکند و بر قلبش میکوبد فریاد بزند و گریه کند. اما برای زار زدن و گریه کردن جا کم میآورد. سهم آنها از زندگی 2 اتاق کوچک کاهگلی است که هر صدای گریهای چشم تمام اهل خانه را گریان میکند. مادرش میگوید غصههایم را در دلم میریزم چون هر وقت گریه کردهام نرگس بیشتر از آینده ترسیده. مادر گریههایش را پنهان میکند و نمیداند هر قطره اشک نریخته خطهای درهم و برهمی است که در صورتش عمیق و عمیقتر میشود.
از او میخواهم از روز حادثه بگوید، از روزی که خبر آتش گرفتن مدرسه درودزن را شنید و دنبال نرگس رفت، و او با لهجه شیرازی درحالیکه میان کلمهها و جملهها آه میکشد میگوید: آن روز، روز سختی بود و نمیدانم چه جوری خودم را به مدرسه رساندم اما وقتی رسیدم دیگر زانوهام بریده بود. به من گفتند سوختگی جزئی است و بچهها را برای درمان به بهداری بردهاند. اما کلاس این را نشان نمیداد. مادر نرگس تعریف میکند: میزها و صندلیهای کلاس همه سوخته بودند و بوی بدی از داخل آن متصاعد میشد طوریکه میشد حدس زد سوختگی شدید بوده و چیزی از بچهها باقی نمانده، من آنجا بود که از هوش رفتم.
مادر جوان که روز حادثه 27سال داشت و گاهی وقتها خودش نرگس را به مدرسه میبرد خاطرش نیست که وقتی دخترش را با صورت سوخته دید چه کلمهای را برای درد فرزند به کار برد اما خوب به یاد میآورد که نرگس را نشناخت؛ دختری که زیباییهایش را در آتش جا گذاشت و آرزو میکند به روزهای قبل برگردد.
کاش مرده بودم
مادر نرگس که این روزها از بهانهگیریها و پرخاشگری دخترش نگران است و آن را نشانه بدی میداند، میگوید: این روزها نرگس از نظر روحی به هم ریخته و مدام بهانه میگیرد. طوریکه گاهی وقتها با من و خواهرش با پرخاش رفتار میکند و سر هر موضوع کوچکی عصبی میشود.
او ادامه میدهد: نرگس مدام میگوید کاش مرده بودم و ما را ناراحت میکند. او قبلا دختر خوبی بود و درسهایش را به موقع میخواند ولی الان سر خواندن درسهایش غر میزند البته حق هم دارد چون وقتی تکالیفش را مینویسد انگشتانش درد میگیرند و زود خسته میشود.
از او میپرسم با این وضعیت روحی نرگس چگونه کنار میآیند؟
میگوید: بیشتر دلمان به حالش میسوزد. دکترها میگویند تأثیر داروهای بیهوشی است.
میپرسم: نرگس هر چند وقت یک بار عمل میشود؟
درحالیکه بغض میکند و به فکر فرو میرود جواب میدهد: هر 3-2 ماه یک بار.
مادر نرگس که مثل صدفی شکسته در خود فرو رفته و خسته بهنظر میرسد در مورد وضعیت روحی دخترش میگوید: وقتی دیدم پرخاشگری میکند و سر هر چیزی عصبی میشود پیش روانشناس بردمش و او از ما خواست هر چیزی که میخواهد در اختیارش نگذاریم. ولی نرگس...
او وقتی اسم نرگس را بر لب میآورد گویی درونش از درد و اندوه میسوزد و این بار با لحن محزونتری ادامه میدهد: او بچه است نمیتوانم ببینم برای نوشتن چگونه تقلا میکند و برای حمام رفتن چه زجری میکشد.
او حس میکند هیچکاری نمیتواند انجام بدهد و آیندهای ندارد. همیشه باید نگران حمام رفتن و درس نوشتناش باشم. او دارد بزرگ میشود و دوست ندارد من حمام ببرمش ولی مگر میتواند کارهایش را به تنهایی انجام بدهد. غصه نرگس دیوانهام میکند. مادر آرزو میکند کاش آتش نبود و دستهای دخترش تا ابد سرد میماند و نرگس درحالیکه غصههایش را پشت پلکهای سوخته پنهان میکند میگوید: دوست نداشتم بسوزم کاش مرده بودم.
برای بچهها میوه پوست میکنم
میان چاردیواریهای کاهگلی که بوی کهنگی میدهد مادر نرگس از وضعیت اقتصادی خانواده میگوید؛ خانوادهای که هزینههای نرگس بر دوششان سنگینی میکند و هر بار که برای عمل به شیراز میبرندش کلی باید هزینه ایاب و ذهاب و مسافرخانه بدهند. او میگوید پدر نرگس نگهبان زمینهای زراعی است و 6-5 ماه بیشتر سر کار نمیرود. البته نه اینکه نخواهد کار کند بلکه کار نیست که انجام دهد.
خانم زینب تقوی که تا سوم راهنمایی درس خوانده و در انجام تکالیف دخترش به او کمک میکند میگوید: برای اینکه خرج رفتوآمد و مسافرخانه را در بیاوریم در مدرسه روستا مادریار بچهها شدهام و کارهایشان را انجام میدهم. او هر روز با نرگس به مدرسه میرود و برای او و همکلاسیهایش که در آتش سوختهاند میوه پوست میکند. میگوید: قرار است بابت این کار به من حقوق بدهند تا بتوانم باری از دوش همسرم بردارم چون هزینهها بدجوری روی دوشاش سنگینی میکنند و خودش میگوید دارم دیوانه میشوم.
از او میپرسم بابت مادریاری در مدرسه چقدر میگیرد؟
میگوید: فعلا معلوم نیست اما گفتهاند که 50 تومانی خواهند داد.
میگویم: هر عمل نرگس چقدر برایشان هزینه دارد؟
میگوید: هزینه جراحی پلاستیک با بیمارستان است اما هزینه رفتوآمد هر بار 30هزار تومان و هزینه مسافرخانه شبی 10 تا 15هزار تومان است که اغلب به خاطر عمل یک هفتهای در شیراز هستیم.
میگویم: در سال چقدر درآمد دارید؟
میگوید: فوقش 2میلیون تومان که بیشتر آن را برای نرگس هزینه میکنیم.
او درحالیکه نگران هزینههای نرگس است، میگوید: آموزش و پرورش هیچ همکاریای با ما نکرده و مدیران آن به قولهایی که داده بودند عمل نکردند.
میپرسم: بقیه خانوادهها که فرزندانشان با نرگس دچار حادثه شدند چگونه از پس هزینهها برمیآیند؟
میگوید: آنها وضعشان بهتر از ماست.
مادر جوان که در چشمهایش حرفی جز دلهره و ترس از فردا نیست، میگوید که نمیخواهم دخترم نگران هزینهها باشد چون او خود به قدر کافی نگرانی و مشکل دارد برای همین تا میتوانم میخواهم کار کنم و هزینههای دخترم را دربیاورم. البته وقتی من نیستم دختر بزرگم مرضیه که 14سال دارد کارهای خانه را انجام میدهد.
از او راجع به کلاس هم سؤال میکنم؛ کلاسی که در آن نرگس و دوستانش به کام آتش افتادند و او میگوید: خالی است. با اینکه بازسازی شده اما کسی داخلش نمیرود.
میگویم: وقتی از جلوی کلاس رد میشوی چه احساسی داری و او درحالیکه اشک در چشمهایش جمع میشود، میگوید: برای نرگس میگریم.