| ساعت ۱:٤٥ ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ |
|
گزارش من از آمار مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا:
مرگ روزانه 310 تهرانی بر اثر آلودگی هوا در پاییز 90
به رغم وعده های وزیر بهداشت مبنی بر اعلام عمومی آمار مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا که قرار بود مطالعات جامع و کاملی حول محور آن صورت بگیرد.این معضل امسال در سکوت خبری می کشد.سال گذشته به دنبال تشدید آلودگی هوا که بطور متوالی تهران را به تعطیلی کشاند و از آن به عنوان سال خاکستری پایتخت یاد می شود بسیاری از مسئولان اجرایی و قانونگذار کشور طی اظهارنظرهایی کارشناسانه آمار و ارقامی متناقض از تعداد قربانیان آلودگی هوا ارائه کردند که در نهایت از سوی وزیر بهداشت تکذیب و مرضیه وحید دستجردی وعده داد برای اینکه در این زمینه به اتفاق نظر برسند در وزارتخانه تحت مسئولیتش مطالعات کاملی صورت گرفته و برآورد دقیقی از میزان مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا به عمل خواهد آمد.اما هنوز در نیمه نهمین ماه سال نه تنها آماری ارائه نشده بلکه بارندگی های اخیر خیال بسیاری را از بابت تشدید آلودگی هوا و مسائل مربوط به آن راحت کرده و کمتر صحبتی در مورد این معضل می شود.در حالیکه آلودگی هوا همانند پاییز هر سال که بیشترین تعداد مرگ و میر ناشی از این معضل زیست محیطی در آن اتفاق می افتد همچنان قربانی می گیرد و تهران با تلفات بالای انسانی در این ارتباط مواجه است.بر اساس آمار و ارقام سازمان بهشت زهرا که "همشهری" به دلیل بی توجهی وزارت بهداشت در ارائه آمار دقیق مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا به آن استناد می کند و در تجزیه و تحلیل آنها از نظرات کارشناسی مسئولان بهداشت کمک گرفته،تنها در دو ماه اول پاییز امسال،7 هزار و 611 شهروند تهرانی بر اثر ایست قلبی که ارتباط نزدیک با آلودگی هوا دارد جان خود را از دست داده اند که اگر همین آمار را به روز محاسبه کنیم در روز 126 شهروند تهرانی ایست قلبی کرده اند.این در حالیست که سکته قلبی نیز در ردیف بعدی با سهم بالایی از علل مرگ در پایتخت 5 هزار و 691 شهروند را کشته و در برآورد کلی عوارض قلبی بیشترین تعداد مرگ و میر را در بر می گیرد.به گونه ای که دکتر شهریاری،رییس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی از این اتفاق به عنوان یک بحران یاد می کند و معتقد است مادام که آلودگی هوا به قوت خود باقی بماند تعداد بیشتری از شهروندان جان خود را بر اثر ایست قلبی و بیماری های قلبی از دست خواهند داد.همچنین در تحقیقی که در مورد آلودگی هوا و مرگ و میر ناشی از بیماری های قلبی عروقی،تنفسی و سکته مغزی در تهران انجام شده که نتایج آن نشان می دهد ارتباط معناداری بین مرگ و میرهای ناشی از بیماری های فوق با آلودگی هوا وجود دارد و آمار بالای ایست قلبی بین شهروندان تهرانی گویای افزایش میزان آلاینده های زیست محیطی در پایتخت است.در 6 ماه اول امسال هم که به علت گرمای هوا انتظار می رفت آلودگی هوای شهر اندکی تعدیل شود و شهر از این حیث وضعیت نسبتا خوبی داشته باشد به علت افزایش غلظت آلاینده های زیست محیطی که شهر را هر روز در شرایط ناسالم قرار می داد 3 هزار و 68 نفر بر اثر ایست قلبی جان خود را از دست دادند که با احتساب آمار دو ماهه پاییز تعداد مرگ و میر ناشی از ایست قلبی به 10 هزار و 679 نفر می رسد که این رقم در سکته قلبی 7 هزار و 963 نفر است که در یک جمع بندی کلی می توان گفت از اول فروردین امسال تا آخر آبان 18 هزار و 642 شهروند تهرانی بر اثر ایست قلبی و سکته قلبی جان خود را از دست داده اند که این مسئله به گفته شهریاری،رییس کمیسیون بهداشت مجلس نگرانی ها را عمیق تر می کند.نگرانی هایی که در آمار بهداشت جهانی فراتر رفته و به بحران تبدیل می شود.هرچند وزیر بهداشت می گوید این آمار را قبول ندارد و اینکه بیش از 4 هزار نفر در کشور جان خود را بر اثر امراض ناشی از آلودگی هوا از دست بدهند از نظر ایشان واقعی بنظر نمی رسد.اما آمار سازمان بهشت زهرا تنها در یک مورد عوارض قلبی به خوبی گویای مسئله بوده و بر بحرانی بودن شرایط صحه می گذارد.کمااینکه گزارش بانک جهانی در سال 1999 از افزایش آمار بیماری های قلبی تنفسی در تهران خبر می دهد که پایتخت ایران را از این حیث در بالاترین رتبه میان سایر شهرهای منطقه مدیترانه شرقی قرار می دهد.علاوه بر عارضه های قلبی که ارتباط نزدیک با آلودگی هوا داشته و سالانه هزاران شهروند تهرانی را به کام مرگ می کشاند سکته مغزی از مرگهای ناگهانی که گفته می شود آلودگی هوا در بروز آن تاثیر دارد و از نقطه نظر انوشیروان بندپی نایب رییس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس در پاییز آمار اینگونه مرگها رو به افزایش می رود بعد از عارضه های قلبی بیشترین آمار مرگ و میر در تهران را به خود اختصاص می دهد.بر اساس آمار سازمان بهشت زهرا در دو ماه اول پاییز امسال 2 هزار و 824 نفر بر اثر سکته مغزی جان خود را از دست داده اند که این آمار در 6 ماه اول سال یک هزار و 216 نفر بوده است.همچنین بیماری های تنفسی که آلودگی هوا آن را تشدید کرده و ارتباط مستقیم با این معضل زیست محیطی دارد در دو ماه پاییز 2هزار و 480 شهروند را کشته که این رقم در 6 ماه اول به 981 مورد کاهش پیدا می کند.بنابراین اگر مجموع مرگهای ناگهانی در پاییز را که به گفته بندپی و کارشناسان بهداشت ارتباط معناداری با آلودگی هوا دارد در نظر بگیریم 18 هزار و 606 نفر تنها در دو ماه این فصل جان خود را از دست داده اند و به گونه ای در مهر و آبان امسال هر روز 310 شهروند تهرانی مرگ ناگهانی ناشی از آلودگی هوا داشته اند.لازم به ذکر است مجموع مرگ و میرهای ناشی از بیماری های قلبی،تنفسی و مغزی که ارتباط معناداری با آلودگی هوا دارد از اول فروردین امسال تا پایان آبان 26 هزار و 143 مورد بوده که روند رو به رشدی را در مرگ و میرهای ناشی از آلودگی هوا نشان می دهد.
خانم وزیر آمار محرمانه چرا؟ تهران دارد خفه می شود
آلودگی هوا هر روز دوستان و همسایه های ما را می کشد.هر روز شاهد سنگین شدن نفسهای کودکانمان هستیم که در دود و دم شهر سمی می شوند. اما هنوز مسئولان ما این مرگها را نمی بینند.صدای نفسها را نمی شنوند که به شماره افتاده.هنوز آثار بهداشتی و اقتصادی این معضل زیست محیطی برای آنها ناشناخته مانده و آلودگی هوا را مسئله ای در حد مسائل لوکس و تشریفاتی قلمداد می کنند اما آیا مرگ 4 هزار نفر در سال مسئله ای لوکس است یا تشریفاتی است؟چرا خانم وزیری که ادعا می کند هر روز گزارش مربوط به عوارض آلودگی هوا را به رییس جمهور تقدیم می کند آماری از مرگ و میر ناشی از آلودگی هوا را حداقل برای روشن شدن ابعاد معضل برای عموم ارائه نمی دهد؟تا کی این آمار می خواهد محرمانه بماند؟تهران دارد خفه می شود چرا مسئولان ما همچنان دست روی دست گذاشته اند و فکر می کنند اگر بحران آلودگی هوای 89 تکرار شود دوباره سوار بالگرد می شوند و شهر را آب پاشی می کنند.مگر آلودگی هوا طنز است که هراز گاهی بخواهیم با آب پاش و طرح کولر آبی باعث خنده دنیا شویم.به خدا مرگ شهروندان جدی است نفسها در این شهر سمی شده اند.وقت دارد تمام می شود.ما فرصتی برای کاهش آلاینده ها نداریم.اگر مسئولان فاجعه را باور ندارند سری به موسسه محک بزنند که چطور سرطان که معلول همین آلودگی هواست کودکان شهرمان را پرپر می کند فقط کسی که صورت زرد این کودکان را ببیند می تواند درک کند آلودگی هوا با ما چه کرده.خود من وقتی که در ستاد معاینه فنی مسئولیت داشتم با مبلغ ناقابلی که البته از هیئت مدیره اجازه آن را گرفته بودم همراه چندین عکاس و فیلمبردار به این موسسه رفتم.می دانستم خیلی ها این کار من را ریا خواهند دانست و قضاوت خوبی در مورد آن نخواهند داشت اما من آن روز عکاس و فیلمبردار را با خود بردم تا مسئولان ما ببینند آلودگی هوا با کودکان ما چه کرده و بدانند همان هوایی که سلولهای این کودکان را سمی کرده توسط فرزندان خودشان هم تنفس می شود و چه بسا فرزندان آنها هم چنین سرنوشتی پیدا کنند.البته اگر در هوای تهران نفس می کشند و از هوای مطبوع کشورهای دیگر استفاده نمی کنند. بعضی ها خیالشان راحت است که این اتفاق برای فرزندانشان که در فلان کشور خوش آب و هوا زندگی می کنند نمی افتد و چه بسا دغدغه ای هم بابت آن ندارند.اما من کارشناس محیط زیست که می دانم آلودگی هوا چه بلایی سر همشهریانم آورده و در موسسه محک تحلیل رفتن کودکان شهرم را دیده ام نمی توانم بی تفاوت باشم و استدعا می کنم مسئولان کاری کنند.همیشه مرگ برای همسایه نیست.بعید نیست همان اتفاقی که در سال 1952 لندن را به مهی از دود شیمیایی تبدیل کرد و تنها در عرض 3 روز بیش از 4 هزار نفر را کشت در تهران هم تکرار شود.چون تا وقتی که عوامل تولید آلاینده در محیط ما موجود است و تلاشی برای کاهش آن صورت نمی گیرد احتمال چنین فاجعه زیست محیطی می رود و ما همیشه باید از فردای تهران نگران باشیم.آن مسئولی که چک مترو را در کشوی میزش نگه داشته و دغدغه ای از قبل توسعه حمل و نقل عمومی ندارد بداند که ما فرصتی نداریم و هر روز که می گذرد شهر یک گام به فاجعه نزدیک می شود.فاجعه ای که این بار نه تنها مثل سال 89 شهر را به تعطیلی می کشاند بلکه تلفات بالای انسانی در پی خواهد داشت و آن روز همان آقای مسئول هم در امان نخواهد بود.باور کنیم تهران دارد خفه می شود و کاری کنیم. وحید نوروزی معاون اجرایی سازمان حمل و نقل و ترافیک
همه در مرگ شهروندان مقصرند
سالانه بیش از 4 هزار نفر بر اثر آلودگی هوا می میرند و این یعنی زنگ خطر.یعنی اینکه ما با یک بحران جدی مواجه هستیم.خودروی ما باید استانداردهای بالایی داشته باشد و سوخت ما باید با کیفیت بالا و استاندارد تولید شود.وقتی ما می دانیم خودروی ما با استانداردهای پایینش شهروندان را به کشتن داده دیگر تامل نباید کرد باید استانداردها را بالا برد و کسی که در این زمینه کوتاهی و کم کاری می کند مقصر مرگ تک تک شهروندانی است که بر اثر آلاینده های ناشی از خودرو جانشان را از دست می دهند. کسانی که کارخانه ها را در داخل و اطراف شهر ساختند در مرگ شهروندان مقصرند ولی تقصیر کسانی که تلاشی برای انتقال این کارخانه ها نمی کنند بیشتر است.امروزه دیگر همه چیز در مورد آلودگی هوا روشن شده و فقط اراده ای می خواهد مشکل را حل کند.چه لزومی دارد ما همه دستگاهها را در تهران متمرکز کنیم و مثلا برای فلان روستا در پایتخت تصمیم بگیریم.ما در مجلس همیشه بر حل معضل تاکید داریم و در حوزه قانونگذار هر قانونی که برای حل معضل چاره ساز باشد پیش بینی می کنیم ولی به موازات آن باید مسئولان اجرایی هم دست به کار شوند.نباید معضل آلودگی هوا بین دستگاهها پاسکاری شود.ما به اندازه کافی تلفات می دهیم.تا حد زیادی هم از توسعه زیرساخت ها عقب هستیم پس در چنین شرایطی هیچ توجیهی پذیرفتنی نیست و فقط باید اقدام کرد.در حال حاضر باید 75 درصد جابجایی های شهری ما با وسایل حمل و نقل عمومی صورت می گرفت و خودروی شخصی که بیشترین سهم را در تولید آلاینده ها دارد کمترین سهم را در سفرهای ما داشت در حالیکه این اتفاق نیفتاده و امروزه ما از این حیث مشکل داریم.توسعه حمل و نقل عمومی بخش قابل توجهی از مشکل ما را حل می کند و ما در مجلس سعی می کنیم اقدامات لازم برای تعامل بیشتر بین دولت و شهرداری را بوجود آوریم.چرا که مشکل تهران یک مشکل محلی یا استانی نیست و بودجه شهرداری برای آن کفایت نمی کند.مشکل تهران مشکل ملی است و نیاز به عزم ملی دارد.مسئولان دولتی باید انتقال کارخانجات را جدی بگیرند و خودروسازان استانداردهای بالا را در تولیدات خود لحاظ کنند و تنها در این شرایط است که با کمک شهرداری معضل قابل حل خواهد بود و الا باید شاهد رشد امار مرگ و میر باشیم.
http://www.hamshahrionline.ir/news-153354.aspx
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ٥:٠۳ ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ |
|
یه بار سر نوشتن گزارش "فراموشی پشت دیوارهای سردخانه"گریم گرفت این بار هم موقع نوشتن این گزارش بغض عجیبی گلومو می فشرد حس می کردم سوژه یکی از نزدیکترین آدمای زندگیمه که خوب می شناسمش دردها و رنجهای زندگی اش را می دانم نگاه غمگین پیرزن به قدری قلبمو به درد می آورد که لحظه ها برای نوشتن مطلب صبر می کردم می خواستم حسی که چشمهای این زن در اولین دیدار به من داد کامل به خواننده منتقل کنم می خواستم در این گزارشم هم مثل گزارش سردخانه از تمام احساسم برای نوشتن استفاده کنم و اینکه چقدر موفق بودم نمی دانم اما حداقل برای خودم این گزارش مثل گزارش سردخانه از ماندگارترین گزارشها خواهد بود گزارشی که واقعا دردهای سوژه را لمس کرده ام و گاهی با او درد کشیده ام............... گزارشی از پیرزن 76 ساله که 11 ماه با روح دخترش زندگی کرد
لیلای من عصای من
بالا می رود. با یک خیز بی خطا. بی آنکه پایش یک بار هم به پله ها نرسد. انگار بدنش همچنان خاطره دقیق پله ها را نگه داشته است. پله ها را جا می گذارد با خرسندی کسی که بر فراز از جایی ایستاده، می ایستد. نفس نفس می زند.دستش را روی قوزک های پایش می کشد و دوباره بالا می رود و این دستها و دیوارها نیستند که پیرزن را به ارتفاع می رسانند.نه مثل گذشته تمام وزنش را روی شانه های ظریف و استخوانی دخترش می اندازد و نه از نرده ها و دیوارها کمک می گیرد. دستی در کار نیست. آنچه پیرزن 76 ساله را به اتاق معاینه می برد شانه های دخترش که تا سه ماه پیش در راهروهای تنگ بیمارستان تکیه گاه او بودند و جسم سنگینش را حمل می کردند، نیستند. روزهای اول،دخترش هم تعجب می کرد که چطور مادر پیرش که برای هر گام کوتاه از او کمک می گرفت و مثل کودکی بی پناه خود را به شانه هایش می چسباند.یکباره دستهایش را رها کرده و تنها روی پاهای خسته و کم توانش راه می رود. تصورش این بود درمان شده و این داروها هستند که نیرو را به پاهایش برگردانده اند. دارویی هم در کار نبود. خیلی طول کشید تا ستاره و خواهر و برادرهایش راز مادر را فهمیدند. مادری که همیشه از درد پا می نالید و از شدت درد کنج اتاقش کز می کرد و بارها اتفاق می افتاد که یک روز کامل گرسنه می ماند. ستاره می گوید مادرش در یکی از شهرهای غرب کشور زندگی می کند و برای انجام یکسری معاینات پزشکی او را به تهران آورده است. او تعریف می کند وقتی 9 سال پیش پدرش بر اثر سکته مغزی فوت کرد به اتفاق خواهر و برادرهایش تصمیم گرفتند مادرشان خانه برادر بزرگتر که 5 فرزند دختر دارد زندگی کند و خیالشان راحت بود نوه ها حواسشان به خورد و خوراک و داروهای مادربزرگ هست. اما اینطور نبود.ستاره از واقعیتی می گوید که راز مادر است. درد و سکوت،سلولها و مردمک چشمان روشن پیرزن را میان چارقد سفید، مثل یخهای قطب منجمد کرده و او رها از زمان و فضا به قدری در افکار خود ذوب شده که حواسش به سوالم نیست. گویی افکار زجرآور و ترس آلود مثل واگن های طولانی قطار در یک شب تاریک پاییزی در مغزش به پیش می تازند و او را در حالت استیصال و افسردگی فرو می برند.
آن سایه بلند
ماجرا از یک شب آغاز شد. یک شب گرمسیری خفه کننده ای که از بوی محبوبه شب و صدای جیرجیرک ها اشباع شده بود.آن شب را مثل خوابی به یاد دارد که معلوم نیست به خواب دیده یا در بیداری.قسم نمی خورد تصاویری که زیر پلکش دیده،تصاویری تلقینی نباشد. اما می گوید از آن سایه بلند ترسیده. پیرزن جمله اش را کوتاه و بریده ادا می کند. گویی واژه ها و اصوات در زبانش به دام افتاده اند و او از اینکه چیزی بگوید و کلمه ای به زبان بیاورد واهمه دارد. بعد از پنج بار رفت و آمد من به بیمارستان به اصرار دخترش ستاره سعی می کند ماجرا را تعریف کند. آن هم در حالیکه چشمهایش را به زمین دوخته و صورتش را میان دستها که آبی رگهایش بیرون زده پنهان کرده است. می گوید تازه خوابم برده بود که بین خواب و بیداری احساس کردم سایه ای سمت من می آید. می خواستم فریاد بزنم اما صدایم در نیامد. پسرم می گفت دچار توهم شده ام. اما توهم نبود. آن سایه واقعا سمت من می آمد و من حس می کردم که می خواهد مرا بترساند. پیرزن که 9 سالی است در اتاقش تنها می خوابد و بارها خوابش از کابوس آشفته شده،تعریف می کند فکر می کردم کابوس می بینم اما آن سایه به من نزدیک می شد و زمین زیر تنم تکان می خورد. مطمئن بودم کابوس نمی بینم و آن سایه شبیه کابوسهایی که دیده بودم نبود. نفسم در گلو حبس شده بود و صدایم بالا نمیآمد هرچه فریاد میزدم در حنجرهام خفه میشد و من مثل کسی که لال و بیصداست، فقط سایه ای را می دیدم که نزدیک تر می شود و دستهایم را روی لحاف میخکوب می کند. می گوید آن شب از ترسش تا صبح آیه الکرسی خوانده و قرآن را بالای سرش گرفته. می پرسم چرا آن شب که اینقدر از سایه ترسیده بود از یکی از نوه هایش نخواست که پیشش بخوابد؟ می گوید:خواستم اما آنها خندیدند و گفتند که دچار توهم شده ام. ستاره دخترش هم حدس می زند سایه کار بچه های برادرش بوده که می خواستند مادر را بترسانند. او می گوید برادرزاده هایش شیشه پنجره اتاق مادرش را شکسته و وسیله های قیمتی او را می دزدیدند. ستاره که با گفتن این جمله به گریه می افتد تعریف می کند خیلی روزها مادرش گرسنه می ماند و کسی حتی یک لیوان آب هم به او نمی داد. او می گوید پاهای مادرش درد می کرده و او نمی توانست راه برود. ستاره ماجرایی را تداعی می کند که قلب آدم را به درد می آورد. او می گوید مادرش زنی مذهبی است و با اینکه دکتر او را از روزه گرفتن منع کرده ولی او همیشه روزه هایش را می گیرد و دو سال پیش در ماه رمضان وقتی دیدنش رفتم دیدم در اتاقش فقط نان خشک و پنیر داشت و خانواده برادرم از غذاهایی که در سفره خود داشتند چیزی به او ندادند و با اینکه مادرم هیچ گاه لب به شکایت نمی گشود اما وضعیت جسمانی اش از ضعف شدید خبر می داد. ستاره در حالیکه دستهای مادر را روی تخت بیمارستان می فشارد می گوید چطور می توانند یک پیرزن تنها را اینقدر اذیت کنند.پسر،مادر را گرسنه نگه می دارد تا بمیرد. واقعا دنیای بی رحمی است. ماستی که گربه پوزه اش را به آن مالیده به مادرم می دهند و در خواب دزدکی اتاقش می آیند و می ترسانند. او می گوید و می گوید و به سایه بلند می رسد.
لالایی های شبانه
ستاره می گوید چند روز بعد از ماجرای سایه که البته مادرم خودش در تماس تلفنی برایم تعریف کرده بود برادرم زنگ زد و از اتفاق عجیب و غریبی گفت که تعجبم را دو چندان کرد. او می گفت مادرم شبها کنار بستر خود بستر دیگری پهن کرده و دستش را روی پتو گذاشته و لالایی می خواند. اول بنظر می رسید یک توهم ساده باشد اما رفتار مادر هیچ شباهتی به توهم ندارد و سر این ماجرا بود که مادر را پیش روانپزشک بردیم و تشخیص او هم این بود که توهمی در کار نیست. او تعریف می کند از سه هفته پیش که مادرش را برای انجام یکسری معاینات پزشکی به خانه خودش در تهران آورده خیلی در رفتار و حرکاتش دقت می کند تا ماجرا را بفهمد و بارها دیده که مادرش پتوی خود را پهن تر کرده و آرام روی آن دست می کشد انگار که بخواهی کسی را نوازش کنی و دست روی سرش بکشی و این نوازش ها بقدری واقعی است که بعد از آن مادرم آرامش خاصی پیدا می کند و خواب راحتی دارد. ستاره که به بی گفتگو ترین مکاشفه خود اطمینان دارد و از دیدن واقعیت راز مادر مدتها مبهوت و گنگ بوده شبی را به خاطر می آورد که از لای در در رفتار مادر دقیق شده بود و او بعد از نماز در حالیکه لبخند بر لب داشت با تمام نیرویش چیزی را به سینه می فشرد و بنظر می رسید میان بازوان خود دنده ها و استخوان های نرم شانه هایی که اندکی لرزان است را احساس می کند و در عین حال بوی دلپذیر پوستش را به بینی می کشد و وقتی به وجود کسی در کنار مادرش مطمئن تر شد که یک روز در راهروی بیمارستان در حالیکه مادرش را سوار بر ویلچر برای آزمایش می بردند با حالتی ترس زده دستش را گرفت و گفت" لیلا کجا رفت؟" ستاره می گوید در راهرو فقط من و همسرم و چند بیمار مرد بودند که آنها هم به دیوار تکیه داده بودند و هیچ خانومی در راهرو نبود تا مادر به اشتباه آنها را صدا زند و یا بخواهد با دیدن خانومی این اسم را صدا کند و اینجا بود که اسم لیلا و بی قراری مادر و تشخیص دوباره روانپزشک که اثری از توهم در رفتار مادرم دیده نمی شود مرا به یقین رساند و تصمیم گرفتم موضوع را با یک روحانی در میان بگذارم. او که در حیاط بیمارستان ماجرا را برایم تعریف می کند و اصرار دارد مادرش بویی از آن نبرد می گوید وقتی ماجرا را برای روحانی گفتم اولین سوالی که کرد این بود که آیا خواهری داشته ام که در کودکی فوت کرده و من یادم آمد که مادرم همیشه تعریف می کرد بچه اولش در نه سالگی غرق شده و من دو سال و 6 ماه بعد از این ماجرا به دنیا آمده ام.اما نمی دانستم اسم آن دختر 9 ساله لیلا بوده یا نه و وقتی مادر اسمش را گفت باور کردم آن روحی که مادرم در خواب و واقعیت می بیند همان لیلاست. همان لیلا که پیرزن خود چیزی از او نگفت و این روحانی مسجد بود که حدس زد آذر خانوم پیر از فرط تنهایی و درد ارتباطی معنوی با دختر مرده اش پیدا کرده و حضور او را کنارش حس می کند. لیلایی که در راهرو و پله های بیمارستان عصای مادر و در خانه همدم تنهایی ها و ترسهای مادر بود و پیرزن 11 ماه با روح لیلا زندگی کرد و حالا که این گزارش را می نویسم دو ماه است که فوت کرده. آن هم در حالیکه که به قول دخترش ستاره منتظر دیدن پسرش بود و او هرگز برای دیدن مادر نیامد.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٠:٥٧ ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ |
|
خیلی دوست داشتم جدا از گزارش های تکراری حوادث اخیر چیزی بنویسم که گویای آشفتگی های این روزهای دنیا باشد و این قطعه چیزی بود که به ذهنم رسید شاید عنوان آن را برای کتاب جدیدم انتخاب کنم چون بیشتر از دیگر کارهام راضیم می کنه.....دلفین ها گریه می کنند. دلفین ها گریه می کنند
دلفین ها گریه می کنند بیدار شو دنیا بیدار شو جنگل ها هنوز می سوزند ابرها یخ بسته اند بیدار شو رنگ ها در بوم نقاش پیر به دام افتاده اند روی بوته های گل سرخ عطر مس مرگ ریخته اند کسی خواب ستاره نمی بیند بر رویای آدمها دست برده اند بیدار شو دنیا بیدار شو زنان برای زندگی خود را عریان کرده اند و کودکان به نشان اعتراض مرده به دنیا می آیند پشت هر پنجره جوخه ای ایستاده که می گوید سکوت بیدار شو که صدا هم می میرد
2آذر 90
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٠:٥۱ ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ |
|
نهایت بی اعتمادی من............ به خاک بی اعتمادم
به خاک بی اعتمادم به باران به هوا به صدایی که در گوشم می پیچد کسی که در گوشم نجوا کرد عشق قلبم را جوید همان بارانی که پنجره را شست خاطره را با خود برد به من از پیوستگی ریشه قصه و راز نگویید که زمین زیر پاهایم سالهاست می لرزد هیچ چیز همانی نیست که می نماید مهی از سایه از دنیا گذر کرده به دنیا بی اعتمادم سفتی زیرپاهایم از انسجام ریشه نیست به دیوار پناه می برم به عروسک پارچه ای بچگی هایم آبان 90
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۸:٢٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ |
|
یادش بخیر این گزارشم کسی که تیترشو بهم گفت الان تو دانمارکه و کسی که ماجرای تهیه شو تعریف کردم سوئد رفته و نمی دونم هیچ وقت آن را خواندند یا نه ولی گزارش بازتاب خوبی پیدا کرد چه در خانه حقوق بشر و چه در یونیسف..............
خشت و نفت و آینه نفسهایش بوی نفت میدهد، وقتی نفس نفس زنان اسمش را هجی میکند «استوره»، دختری که میان خشت و گل رس، کودکیش را به فراموشی سپرده است، ولی تصورش از زندگی چنان است که گویی هرگز آدم بزرگی نخواهد شد، چون گهواره برای بزرگ شدنش جای بزرگی نبوده. میگوید میان آجرها به دنیا آمده است با آجرها بازی کرده، میان مکعب مستطیل آجرها قد کشیده و امروز هم میان خشتهای خیس، آجر آجر میچیند تا خانهای یا مدرسهای آن سوی دودکشهای بلند پاکدشت بنا شود، جایی که او تنها تصویر مبهمی از آدمها و زیباییهایش دارد. میگوید تمام 11 سال زندگیش را در کورهپزخانههای اطراف پاکدشت و خاتونآباد گذرانده و فقط در فیلمها دیده و از پدرش شنیده که تهران بزرگ است و برجهای بلند دارد. او از این دنیای بزرگ چیزی جز خشت و خاک رس نمیداند و آرزوهایش هرگز از قد خشتهایی که میچیند فراتر نرفتهاند. میخواهد روزی اندازه مادرش خشت بزند تا پدرش مزد بیشتری بگیرد و آنها به افغانستان برگردند. میگوید هر هزار خشت 12 هزار و 500 تومان مزد دارد و اگر آنها هر روز هزار خشت بزنند هر ماه میتوانند 375 هزار تومان مزد بگیرند و اگر 200 یا 300 هزار تومان آن را جمع کنند تا 2 سال دیگر میتوانند پول زیادی با خود به افغانستان ببرند، آنقدر زیاد که دیگر مثل عمویش گرسنه نمیمانند. اسطوره در حالی که نفسزنان آجرهای قالبگیری شده خیس و سنگین را از خرک بارکش پایین میآورد و آنها را کنار هم میچیند، به فرداهایی میاندیشد که باید خشتخشت آنها را دوباره جمع کند، میگوید: 2 تا 3 روز طول میکشد تا خشک شوند و آن موقع کارشان راحتتر است، چون آجرهای خشک هم سبکترند و هم بوی نفت و گازوئیل نمیدهند. میگوید: برای این که قالبهای آجر سریع و راحت از خرک جدا شوند روی آن گازوئیل یا بنزین میریزند و بعضی کارگران کورهپزخانه برای فرار از بوی بد آنها ماسک میزنند، اما او در تمام این 6 سال که در کورهپزخانههای اطراف پاکدشت کار کرده، هیچگاه ماسک نزده است و هرگاه در هوای کوره نفس میکشد ریههایش پر میشود از بوی تند گازوئیل که حالا دیگر به آن عادت کرده و مثل طعم اکسیژن آن را میچشد. او در حالیکه خشت خیس و سنگین را کنار هم میچیند روزهای اول کار را در کوره به خاطر میآورد که همیشه از بوی گازوئیل سرش گیج میرفت و گاه روی خشتهایی که با زحمت چیده بود، بالا میآورد.میگوید 3 ماه طول کشید تا به بوی خاک و گازوئیل عادت کند و امروز همهچیز در تن نحیف او بوی خاک و بوی نفت میدهد، دستها، نفسها و کودکیهایی که میان خشت و گل کمشده است و چون او کم نیستند کودکانی که کودکیهایشان را میان تپههای سوزان رس و روی بارکشهای باربری جا گذاشتهاند و در کورهها و کوچهها برای بزرگشدن از زمان سبقت میگیرند. علی کله، مسوول انجمن صنفی کورهپزخانههای محمودآباد که سالها مسوولیت انجمن کورهپز خانههای اطراف تهران را به عهده داشته است، میگوید: 4 تا 5 هزار کودک زیر 15 سال در کورهپزخانههای سراسر کشور کار میکنند و بیشتر آنها همراه خانوادههایشان مشغول انجام این کار هستند. چون مزد کارگران کورهپزهخانه کم است، بیشتر آنها ترجیح میدهند زن و فرزندان خود را همراهشان بیاورند تا مزد بیشتری بگیرند. او معتقد است کودکان 5 سال و کوچکتر بیشتر قالب خالی میکنند، ولی کودکان بالای 10 سال مثل پدران و مادران خود در بخشهای دیگر مشغول فعالیت میشوند و این تمام قصه نیست. کودکان کار، مزد کمتری نسبت به بقیه کارگران کورهپزخانه میگیرند و برای همین، کارفرماها برای سود بیشتر از کودکان کمسن و سال استفاده میکنند و به گفته مسوولان انجمن صنفی کورهپز خانههای محمودآباد، کودکان افغانی برای این منظور مناسبترند، چون بیمه هم ندارند، کودکانی مثل استوره که چیزی از بیمه نمیداند و فقط یاد گرفته کار کند، آن هم پا به پای پدر و مادرش. زیر آفتاب داغ تابستان نفسزنان خشت میزند مثل بیماری که برای زنده ماندن تقلا میکند. برای چیدن خشت بیشتر، خود را آدم بزرگ، قوی و فرز مینماید و فراموش میکند که او تنها 11 سال دارد و باید مثل همسن و سالهای خود کودکانه زندگی کند.تصور و باورهای او از استوره قوی و مرد، لطافت دخترانهاش را هم به تاراج برده و او میان کارگران کوره چون یک پسر به نظر میرسد، پسری که در خشت چیدن قویتر از دختران است و کارفرماها هم روی کار آنها بیشتر حساب میکنند. او میان خشتهای خیس و سنگین جنسیتش را هم گم کرده و اگر اسمش را نگفته بود، شاید خودش را پسر معرفی میکرد و کسی هم هرگز متوجه نمیشد؛ چون صورت آفتابسوخته و دستهای سیاه زمختش چیزی از جنسیتش لو نمیدهد. جنسیتی که زیاد هم اهمیتی ندارد و فرق نمیکند دختر باشد یا پسر. مساله این است که وی باید مثل یک مرد کار کند و در برابر سختی کار خم به ابرو نیاورد.مثل علی عبدلناصر، پسری آن سوی دودکشهای بلند پاکدشت. پسری در مصر که مثل او کار میکند. در کورهای در حومه کایرو جایی دور، ولی شبیه کورههایی که او 6 سال در آنها خشتزده و کودکیاش را به مزایده گذاشته است. در گزارشی از کودکان کار در دنیا آمده بود که علی عبدل پیوسته خرک بارکش را از آجرهای قالبگیری شده خیس و سنگین پر و خالی میکند و این کار روزانه اوست، حتی در روز کودک او درباره کارش میگوید: صاحب کار این کورهپز خانه هر هفته 2 روز به الاغها استراحت میدهد، اما من هرگز نمیتوانم استراحتی داشته باشم و تا زمین از آفتاب میسوزد، باید خشت بزنم و خشت بچینم مثل استوره که باید تمام تابستان را در کوره آجرپزی بماند و زیر آفتاب داغ آن خشت بزند. میگوید: از صبح زود تا زمانی که خورشید جان دارد و گرم میتابد، باید خشت بزنیم و تمام تابستانهای سال کورهپزخانههای اطراف پاکدشت پر میشود از کودکانی که همراه پدر و مادر خود به کار خشت و گل رس مشغولند. از او میپرسم در این هوای گرم و ساکن آیا گرمازده هم میشود و او در حالی که میخندد میگوید: اگر هم مریض شوم، به روی خودم نمیآورم و به کارم ادامه میدهم چون پدرم به من گفته نباید مریض شوم، چون مزد آن روز را از دست میدهیم. او طوری این جمله را به زبان میآورد، گویی باید مثل جنسیتش جسمش را هم به فراموسی بسپارد و هرگز از دردها و نیازهای آن سخن نگوید، میگوید: شنیدهام کسانی که در کوره کار میکنند، عمر کوتاهی دارند و شاید من هم چنین سرنوشتی داشته باشم و شاید هم سالها زنده بمانم و خشت بزنم. کسی چه میداند شاید او مثل ماهرو و کارگران کوره و دوستش که روزی با هم خشت میچیدند و با هم هوای کوره را نفس میکشیدند، از سرطان ریه نمیرد و برای خودش زنی شود مثل مادرش با 6 بچه قد و نیم قد که در خشت و تپههای خاکرس وول میخورند و هرگز بازیچهای جز خاک و تکههای آجر نداشتهاند. شاید هم مثل او دکترها جوابش کنند و بگویند کار از دارو گذشته و او همین روزها پیش از این که آخرین خشتهایش را که زیر نور آفتاب چیده بود جمع کند، بمیرد و تا ابد نگران خشتهایی باشد که زیر آفتاب مانده.
چاردیواریهای مفلوک
کلاه بزرگ حصیری را که بزرگتر از اندامش مینماید، با عصبانیت درمیآورد و با مادرش راهی خانه میشود، میگوید: وقت ناهار است و ما خیلی زود باید برگردیم. از کوره تا خانه، فاصله تنها یک تپه خاک رس است و آنها آرام و شبحگون، مثل گربهای که در تاریکی میخزد، از آن بالا میروند و از این که کارفرما ببیندشان میترسند، چون کارفرما گفته کسی از روی خاکهای رس رفت و آمد نکند، ولی آنها برای این که زودتر برسند، دزدکی از روی تپه بالا میروند تا به خانه برسند. دستها و لباسهایشان پر از گرد و خاک میشود و تمام تنشان بوی خاک و نفت میدهد. مادرش میگوید: هفتهای یک روز حمام میرویم و اگر هم نوبت برسد، 2 روز در هفته حمام میرویم. او در حالی که پرده توری در را کنار میزند، میگوید: 13 سال است تابستانها اینجا میآیند و راحت هم هستند. پرده سفید توری از کثیفی به خاکستری میگراید و هر گاه کنار میرود، مگسها از روی آن بلند میشوند و به سمت داخل هجوم میآورند. خانه کوچک به نظر میرسد. 14 یا 15 متر، اما مادر استوره میگوید که 22 متر است و همه آنها در آن، جا میشوند. سفره از صبح وسط اتاق باز است و آنها برای این که زودتر به کارشان برسند، آن را در تمام طول روز باز میگذارند. نان لواش در سفره خشک شده و او در حالی که مگسها را از روی ظروف آلومینیومی میپراند، شروع به خوردن آبگوشتی میکند که از دیشب آمادهاش کرده است. میگوید: استوره آبگوشت دوست ندارد و همیشه وقتی درست میکنم، غر میزند. استوره در حالی که روی فرش قرمز رنگ و رو رفته دراز کشیده و دستهای سیاه استخوانیاش را به پرزهای آن چسبانده، داد میزند: دیگه تکرار نکن و طاقباز شروع میکند به خوردن سیبزمینیهایی که کنارش گذاشته. میگوید بیشتر وقتها به صورت خوابیده ناهار میخورد، چون به قدری خسته میشود که کمرش درد میگیرد. سقف خانه گنبدی شکل است و پنجره کوچک آن رو به کوره باز میشود. صاحب کوره میگوید که پدرش آن را 40 سال پیش ساخته و از تمام خانههای کارگری اطراف تهران بزرگتر و تمیزتر است. آن روزها بیشتر کارگران ساکن در آن ایرانی بودند و حالا همه افغانند و با زن و بچههای خود اینجا زندگی میکنند. او در حالی که انگشتان دستش را میشمارد، ادامه میدهد: فکر کنم 30 خانوار باشند. دقیقا نمیدانم چند نفرند، اما بیشتر آنها از کارگران قدیمی ما هستند و ما سعی میکنیم مزد و امکانات خوبی به آنها بدهیم. در این لحظه انگشتانش را به سمت تانکر آبی نشانه میرود که آن سوی کوره روی تپههای خاک رس قرار گرفته است و میگوید: برایشان لولهکشی کردیم و آب تانکر سالم و بهداشتی است و هر از گاه کلر هم میزنند. اما مادر استوره نظر دیگری دارد و میگوید آب کوره شور است و ما هر وقت از این آب میخوریم، دل درد میگیریم. او در حالیکه به شیلنگ سفید کولر در بیرون خانه اشاره میکند، ادامه میدهد: ببینید شیلنگ لجن بسته است. خدا میداند الان در دل و روده ما چه خبر است. استوره با شنیدن این جمله حرف مادرش را قطع میکند و در حالی که کفشهای خاک گرفتهاش را در دست گرفته و ایستاده میپوشدشان میگوید: معلوم است ما هم لجن بستهایم. زن همسایه با شنیدن این جمله استوره میخندد و با دست محکم روی شانههای لاغر او میزند: خوب گفتی، میگویم چرا دل درد دارم، پس از این لجنهاست. از او میپرسم آیا به صاحبکارشان موضوع را گفتهاند و او با لحن تمسخرآمیزی جواب میدهد: دلتان خوش است. خوب است که این آب را هم دادند والا باید میرفتیم از کجا آب میآوردیم. راست هم میگوید. آنها آمدهاند کار کنند و مهم نیست آبی که میخورند، سالم باشد یا نباشد. مهم این است که آنها خشت بیشتری بزنند تا برجهای بلندتری قد بکشند؛ برجهایی که حتی در تصورشان هم نمیگنجد و استوره و همسایههایشان آنها را تنها در فیلمها دیدهاند.او میگوید: نان را هم خودمان میپزیم و در حالی که به سمت در میرود، به تنوری اشاره میکند که گوشه حیاط کندهاند.داخل تنور از آجرهایی چیده شده که خودشان درست کردهاند و هنوز داغ است.
عروسکهای چوبی
خانه خلوت میشود. پدران و مادران و کودکان بالای 6 سال به کوره برمیگردند و کودکان کوچک در محوطه حیاط تنها میمانند. چشمهای ریز و صورت پهنشان از غربتی پنهان حکایت میکند؛ غربتی که مال غربت نیست. آنها کنار در خانههایشان خود را با عروسکهای چوبی و آجر پارهها سرگرم میکنند و گاهی نیز به مسجد محوطه که وسط ساختمان واقع شده میروند و با هم دستهجمعی بازی میکنند. یکی از کودکان در حالی که میخندد، میگوید زو بازی میکنیم و تمام مسجد پر میشود از صدای کودکان قد و نیم قدی که آستین هم را میگیرند و دور تا دور مسجد را میدوند. کودکانی قد پسربچههایی که در کوره مجاور، قربانی عقده دیرین بیجه شدند، قاتلی که در یکی از این کورههای آجرپزی خود مورد تجاوز قرار گرفت. بسیاری از ساکنان خانه کارگری، آن روز را که بیجه دستگیر شد به خاطر دارند. یکی از زنان ساکن در این خانههای کارگری میگوید: شنیدم که کورهپزخانهها برای کودکان کمسن و سال چندان امن نیستند و من هیچوقت پسرم را تنها به کوره نمیفرستم. او از چیزهایی حرف میزند که آنها را شنیده و میترسد. میگوید: پاییز و زمستان به خاتونآباد میرویم و آنجا از اینجا راحتتر است. استوره هم همین را میگفت. او میگفت بسیاری از آشنایان در خاتونآباد کشاورزی میکنند و پدر او هم زمانی این کار را میکرد. او در حالی که به سمت پایین خانه میرود، میگوید: دوباره باید خشت بزنیم. تا شب کارمان همین است و میخواهم روزی هزار خشت بزنم تا پدرم مزد بیشتری بگیرد. او در حالی که از تپههای خاک رس پایین میرود، به نرمی شکستن صدا در گلو سرش را به سمت عقب برمیگرداند و آرام دست تکان میدهد؛ دستهایی که میان خشت و گل رس بوی نفت گرفتهاند. balatarin.com/permlink/2011/9/3/2695538/ www.rahana.org/archives/43909Cached
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ٢:٤٤ ب.ظ روز سهشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ |
|
در برفی که می بارد
در برفی که می بارد دختری گریان در ذهنش خورشید می کشد تا پدرش از سرما یخ نزند
در برفی که می بارد پسری غمگین دستهای سیاهش را عریان می کند تا سفید شود
در برفی که می بارد مادری تنها تنش را به مزایده می گذارد تا کودکانش مدرسه بروند
در برفی که می بارد پدری فقیر خود را از شاخه های کاج دار می زند تا دخترش بهانه نان نگیرد
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۳:٠٥ ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ |
|
درست وقتی درد رشد داری و تمام افکارت را روی یک زایش ذهنی متمرکز می کنی حسی به سراغت می آید که بیگانه است و زمزمه دیکتاتور درون به فریادی تبدیل می شود که ناگزیر از شنیدنی و می شنوی و من وقتی با دیکتاتور درونم مواجه شدم فقط همین احساس را توانستم داشته باشم کثیف ولی بی پرده ......
به من عادت نکن
به من عادت نکن دستهایم به شک آلوده اند من با خشم و گلوله قد کشیده ام به تو از بوسه و گل چیزی نخواهم بخشید
به من عادت نکن به من عادت نکن رگهایم از خیانت فرسوده اند نفسهایم عطر مس مرگ می دهد
نه از عشق سهمی برده ام نه از بهشت چیزی خوانده ام من یک حجم خالی از خویش سالهاست قلبم را به شیطان فروخته ام
به من عادت نکن هبوط سرنوشت فرشته ها نیست تو باید به بهشت برسی فرصت اشتباه نیست
شاید نمی دانی آنکه ستاره های خواهرت را به صلیب کشید دستهای بی رحم من بود
تو هم نمی دانی مهربان ترین یار تشنه ام چنان که گویی خون های تمام زمین سیرابم نخواهد کرد
به من عادت نکن به من عادت نکن من به امنیت عشق نمی اندیشم فکر ویرانی در سرم عصیان می کند تابستان 90
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ |
|
وقتی زندگی چهره تلخ و گستاخش را نشان می دهد وقتی دورو برت پر از شکلکهای درنده می شود وقتی برای نفس هوا کم می آری دنیا با تمام زیبایی هایش به قفسی سرد و تنگ می ماند که فقط مرگ رهایت می کند .........
هیچ معجزه ای در کار نیست
هیچ معجزه ای در کار نیست فرشته ها چشمهایشان را بسته اند خدا فقط نگاه می کند دریا به آتش تبدیل شده و انسان به سنگ نه فانوسی نقره برای شبانگاه و نه رویایی روشن که نجات دهد مردم در ترس هم غرق شده اند و قهرمانان مرددند آسمان یخ بسته زمین دیگر نمی چرخد جهان مرده است انسان مرده است می شنوم صدای سکوت زمان را وقتی روزها در گذار خود کوتاه می شوند و گیاهان در استحاله خاک به خواب می روند جهان مرده است انسان مرده است ایمان می آورم به هراس قلب ایمان می آورم به سقوط دست هیچ معجزه ای در کار نیست هیچ معجزه ای در کار نیست در تغییر و تبدیل سالها فرشته ها سنگ شده اند و خدا صبورتر اشکها در اتلاف آرزوها روی آب کجا دراز کنیم دستهای خویش را اینک که آسمان بر ما نمی نگرد کجا آرامش دهیم قلبهای فرومرده خویش را اینک که درون حصارهایی از استخوان به حبس افتاده اند اینک که در چشمان فروبسته دنیا تن حقیر ما تصویری منزوی دارد و ما تنها مانده ایم تنهاتر از بغض خیس درون جانهایمان که جدا می شوند و دور می افتند تنهای تنها، میان دلشوره ای کدر "گویی که مه از اندرون ما گذر کرده است"
23 خرداد 1388
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ٩:۳٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ |
|
مصاحبه من با زهرا مشیر زن قالیباف: پیشنهاد من بود خانمها جلوی اتوبوس بنشینند
زهرا مشیر،مشاور شهردار تهران در امور بانوان که در دوره ای سمت اجرایی نیز داشته از جمله کسانی است که در ارائه تسهیلات حمل و نقل ویژه بانوان نقش جدی داشته و او بود که پیشنهاد داد زنان در قسمت جلوی اتوبوس بنشینند و در مترو نیز واگن هایی ویژه زنان به قطارها اضافه شود. او که نزدیک ترین فرد به شهردار بوده و به دغدغه ها و مشکلات زنان آگاهی دارد برخی اوقات برای سفرهای شهری خود از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده کرده و سعی می کند از نزدیک در جریان مشکلات زنان در این ارتباط قرار گیرد.مشیر معتقد است تهران شهری مردانه بوده و کمتر به نیازهای زنان در آن توجه شده و ارائه تسهیلات و ایجاد فضاهای خاص بانوان راه حلی است برای جبران این کمبودها،گزارش همشهری با مشاور شهردار تهران در امور بانوان را می خوانید....
*می گویند تهران شهری مردانه است و برای مردان ساخته شده،البته شما هم در صحبت هایی که داشته اید بر آن صحه گذاشته اید و حداقل تا همین دو سال پیش چنین دیدگاهی داشتید به عنوان اولین سوال بفرمایید حاکمیت تفکر مردانه بر شهر چه خلاءهایی برای زنان ایجاد کرده؟ این یک واقعیت است که شهر تهران با تفکر مردانه، توسط مردان وبرای مردان ساخته شده و طبیعتا در شهری که با تفکر مردانه ساخته می شود نیازهای زنان کمتر مورد توجه قرار گرفته و به گونه ای نادیده گرفته شده و نتیجه این شده که کمتر فضایی متناسب با نیازهای زنان ایجاد شده است. *این کمبود فضاهای شهری برای زنان بیشتر در چه بخشهایی بیشتر محسوس بوده و در شهرهای دیگر برای توازن فضاهای فوق چه کار می کنند؟ کمبود بیشتر در طراحی فضاهای فرهنگی، ورزشی و تفریحی برای زنان محسوس بوده که البته با برنامه ریزی هایی که در مدیریت شهری صورت می گیرد کمبودها تا حدودی جبران شده و سعی می شود در این رابطه یک توازنی بوجود آید.در خصوص وضعیت فضاهای شهری برای زنان در شهرهای دیگر هم باید بگویم درتمام شهرهای پیشرفته دنیا نقش طراحی شهری با در نظرگرفتن نیازهای جنسیتی زنان و مردان درهویت بخشی به شهر و تقویت روحیه تعلق خاطرمردم به محل سکونتشان یک بحث علمی وتخصصی است که در تهران متاسفانه این موضوع مورد توجه قرار نگرفته و این اتفاق بدی برای شهر است که نیمی از جمعیت آن را زنان تشکیل می دهند و با توجه به جمعیت بالای زنان در تهران ضرورت داشته فضاهای متناسب با نیازشان ایجاد شود. *به عنوان یک زن که نزدیکترین فرد به شهردار هستید و نیازهای زنان را خوب می شناسید و البته دوره ای هم سمت مدیرکل امور بانوان مدیریت شهری را برعهده داشتید برای جبران کمبود فضاهای متناسب با نیاز زنان چه کار کردید؟ سعی می کنم تا آنجا که می توانم مشکلات را به شهردار منعکس کنم و هر جا هم که در دایره اختیاراتم باشد با در نظر گرفتن اولویت ها اقداماتی را انجام می دهم. آن موقع که سمت اجرایی داشتم دایره این اقدامات گسترده تر بوده و حالا هم به شکلهای مختلف سعی می کنم سهمی در جبران این کمبودها داشته باشم. به عنوان نمونه پس ازانجام یک نظرسنجی سراسری اززنان شهر تهران به نتیجه رسیدیم که نخستین خواسته بانوان تهرانی برخورداری از مکانهای ورزشی و تفریحی است به همین دلیل اقدام به ساخت باشگاههای زنانه در نقاط مختلف شهر کردیم که مورد استقبال شهروندان زن هم قرار گرفت. بهرحال ما کشوری اسلامی هستیم و به اصول معتقدیم. در این شرایط شاید برخی از خواستهای بانوان در تفریح و ورزش با مکانهای موجود مطابقت نداشته باشد و نتواند آن نیازهای زنان ما را مرتفع کند. کما اینکه براساس نیازسنجی صورت گرفته ،داده ها ، ما را به این نکته رهنمون کرد که اولین خواست زنان تهرانی، مکانهای ورزشی و تفریحی است و بر این اساس اقداماتی در این راستا صورت گرفت. در دنیا هم وضعیت به این صورت است که براساس نیازهای گروههای خاص، مکانهایی نیز برای آنان طراحی و ساخته میشود. موضوع دیگر، تفریح بانوان بود که چند پارک بانوان به این منظور طراحی و ساخته شد،تا زنان ما مکانهایی مختص بهخود داشته باشند و قدرت انتخاب آنان بالا برود. *در حوزه حمل و نقل شهری برای زنان چه کار کرده اید؟آیا در مشاوره هایی که به شهردار می دهید این موضوع را مدنظر داشته اید و تا چه حد به کمبودها و مشکلات زنان در این زمینه آگاه هستید؟ بهرحال بعضی اوقات برای سفرهایم از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می کنم و مسائل و مشکلات بانوان را از نزدیک می بینم و می بینم که در برخی سیستم های حمل و نقل ظرفیت قسمت خانمها کمتر از آقایان است و یا زنان راحتی لازم را در برخی وسایل حمل و نقل شهری ندارند. بنابراین همانند موضوع کمبود فضاهای خاص بانوان در این زمینه هم مشکلات را منعکس کرده و برخی اوقات از مسافران خانم و یا همکارانی که دارم در مورد این مشکلات سوال می کنم تا در این زمینه نیز برای زنان تسهیلاتی فراهم آوریم. *اینکه خانمها در اتوبوس قسمت جلو بنشینند ظاهرا پیشنهاد شما بوده؟ بله. من این پیشنهاد را داشتم که خانمها برای سفرهای خود در اتوبوس قسمت جلو باشند و مثل اینکه از این اتفاق خیلی هم خوششان آمده. البته اضافه کردن واگن ویژه بانوان به مترو نیز از جمله پیشنهاداتی بود که با مسئولان حمل و نقل و ترافیک مطرح کردم و پیگیر آن هستیم که این اتفاق به زودی در همه قطارهای مترو اتفاق بیفتد. *پیامد این اتفاقها برای زنان پایتخت چه می تواند باشد؟ امنیت و آرامش . همچنین بانوان از ظرفیت مساوی و یا بیشتری از وسایل حمل و نقل عمومی بهره مند می شوند.
کلمات کلیدی:
|
|
| ساعت ۱٢:٢۸ ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ |
|
بوی باروت بوی خون نقش یک پلاک روی خاک اینها تصویری است که از شما دارم مردان بزرگ سرزمینم. شما که بی ادعا رفتید. نمی توانم بیشتر از این بنویسم فقط در حماسه هایتان تامل می کنم و می خواهم بگویم ایثارتان یادمان هست
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : دوباره عادت می کنم به چشم هایی که زیباست و دستهایی که لذت می بخشد دستهایم را.و دنیا بهشتی می شود پر از گلهای سرخ درخشان و پلی از سنگریزه های زیبا که من و او را به هم پیوند می دهد پروفایل مدیر : نرگس رضایی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| لینکستان |


